برای نوشتن از مبدأ بدبیاریها و ناکامیهام باید به چه تاریخی رجوع کنم؟ اردیبهشت ۹۸؟ آذر ۹۷؟ تیر ۹۷؟ آبان ۹۶؟ مرداد ۹۱؟ مهر ۸۸؟ شهریور ۸۷؟ مهر ۸۳؟ زمان بستهشدن نطفهام در شکم مادرم؟ نمیدونم. دلم میخواد فرار کنم؛ از گذشته، از حال، از آینده. برآوردی از گذر زمان ندارم. زمان -علیالخصوص تاریخ زیستهام- بهقدری ازم فاصله گرفته که بهدرستی یادم نمیآد چه روندی رو طی کردم. در واقع سعی میکنم که یادم نیاد. از بهیادآوردن فرار میکنم. اما چه سود؟ مرغ تو قفس بر هر طرف که بپره بازم تو قفسه و لاجرم هربار پتک اسارت به سرش میخوره. از یادآوری و نوشتن از آنچه به سرم آوردهاند -علیالخصوص وقایع دو سال اخیر- امتناع دارم. دلیل؟ از گفتن دلایلش هم ابا دارم. چرا؟ میترسم؛ حتّی از سایهی خودم هم. یاری ندارم و توشهای هم. انگار که هرگز زندگی نکردهام. در بازی زورمندان من شکست خوردم و نتونستم اجرای خصوصی عدالت کنم. بهم ظلم شد و کیفری داده نشد. زورم نرسید و کسی هم دست یاری به سمتم دراز نکرد. خلع سلاحم. انگار که هرگز زندگی نکردهام. تمام. بعد از دو سال پیداش کردم! بهطور اتفاقی، درست زمانی که با درد نبودنش کنار اومدم و این فقدان رو پذیرفتم، زمانی که دست کشیدم از جستنش، ناگهان پیداش کردم! تو این 278 روزی که ندیدمت خیلیا رو تو زندگیم از دست دادم. اکثراً معنوی و بعضاً مادی. از تهی سرشارم و بیسرزمینتر از باد. حس میکنم هر لحظه میتونم بذارم و برم و به پشت سر نگاه نکنم. حس میکنم حتی اگر همین الان بمیرم چیزی ندارم که نگران جاموندهاش باشم تو این دنیا. میدونم که خاصیت زندگی تو تعلق خاطره، به آدما، به خاطرهها، به بوسهها. من اما ندارم انگار. کما اینکه سعی کردم داشته باشم. از این وضعیت نه راضیام و نه ناراضی. حقیقت اینه که همه منو یه جسم دیدن یا یه موقعیت یا هر چیز کمارزش دیگه. هیچکس منو اونجوری که میخواستم منو ندید، منو دوست نداشت و یاد نگرفت! همشون منو به یه نحوی اشتباه گرفتن. سرزنششون نمیکنم، گلهای هم ندارم چون ما با برداشتهامون زندگی میکنیم و تصمیم میگیریم. انگار. میخوام بهت بگم که تجربه بهم یاد داده همه چی از دور زیباست. آدما و زندگیها و دنیاهاشون. نزدیک که بشی قاطی بوی گوه و گند مختص به هر کدومشون میشی. چون ماهیتها پست و فرومایهاس. این روزا به این فکر میکنم چقدر خوب که حتی هرگز نفهمیدم اسمت چیه! چون حتی توام فقط از دور زیبایی. اما بازم به این معنی نیست که نخوام دنبالت بگردم. من زندهام به همین جُستن و نرسیدن. به تو برای خودم. 1. حدسم اینه روانشناسم بعد شنیدن اتفاقات اخیر از زبونم، طبق معمول خودنویس مشکی رنگشو تو دستش محکم فشار بده و در حینش بگه: «چرا اینجوری شدی؟؟؟؟؟» باید بگم از الان جوابی براش ندارم! روانشناسم توقع داشت با اون تمرین های مزخرف و «شُل کن، شُل کن» گفتن های بیوقفه میتونه به مرور از درونم یه عشق افلاطونی دربیاره :)))) ولی به محض زیارت مجدد روی ماهش باید عرض کنم که این قضیه برای من جز چندتا سوال بیجواب و نابود شدن اعتماد نداشتهام هیچ دستاورد دیگهای نداشته. از بعد قضایا خیلی فکر میکنم به این که چرا زنها و مردها انقدر از همه نظر باهم فرق دارن؟ و با این همه تفاوت (در جنبه های مختلف) چطور میتونن تکمیلکنندهی همدیگه باشن؟ آيا عشق دو نفره در معنای خاصش واقعیت داره یا صرفاً افسانهی قشنگیه که آدما دوست دارن باورش کنن؟ چرا آدمیزاد اغلب اسیر یه احساس یکطرفه میشه؟ این روزا همش به عشق بابا به مامان فکر میکنم. وقتی مامان به دروغ برای از سر وا کردن بابا و جواب منفی دادن به خواستگاریش بهش گفته بود من یکی از پاهام مصنوعیه، بابا گفت: «من جمال رو نمیخوام، کمال میخوام :)))» گمونم من و بابام آخرین نسل آدمای این مدلی هستیم. کاش توی این کرهی خاکی کسی بود که منو برای خودم، برای قلبم، برای فکرم دوستم داشت. بابا هرگز قهرمان زندگی من نیست! هرگز هرگز هرگز ! ولی به خاطر درکی که از اهمیت روح آدما داره الگوی منه. 2. دیشب در راستای آرمان همیشگیم (!) که دوست دارم گلسا رو به کتاب و کتابخوانی متمایل کنم، واسش چند صفحه از کتاب «نامه به پدر» کافکا رو خوندم. آخرش به گفت: «این نامهی کافکا بود به پدرش یا نامهی کوثر به مادرش؟ :))))))» گلسا تنها کسیه که با ضعفها و مشکلات شخصی و خانوادگی من جوری شوخی میکنه که هم بهم برنمیخوره و هم خیلی میخندم. گرچه همیشه مایهی تلخی دارن شوخیهاش. خیلی تلخ..... 3. در این مدت امید مثل یه دوست واقعی کمکم کرده. بهم گوش کرده. امید تنها کسیه که واقعاً به حرفام گوش میده. با دقت. حتی از روانشناسم هم دقیقتر. اون باعث شده برای اولین بار حس کنم واقعاً رفیق شفیقی دارم! چیزی که همیشه ازش محروم بودم. هر بار که فکر میکنم چطور باید قدردانی کرد گریهام میگیره! و میترسم از روزی که اونم به حرفام گوش نده و من بشم همون کوثر کوچولو که بهش میگفتن «پِرسِرو» و حتی مادرشم به حرفاش بادقت گوش نمیکرد! مث آنشرلی. 4. پشنهاد کتاب: «نامه به پدر»، فرانتس کافکا، انتشارات خوارزمی «جن زدگان، هنریک ایبسن، ترجمه بهزاد قادری، نشر بیدگل پیشنهاد فیلم: The Piano - 1993 Amelie - 2001 پیشنهاد آهنگ: «شبنورد» شجریان و لطفی «اینجا چراغی روشنه» داریوش ۲.گروه تاریخ دانشگاه تهران به شدت منو یاد مافیا های آمریکایی-ایتالیایی فیلم های گنگستری میندازه :)) ، چندتا چندتا اکیپ میشن که نقشه بریزن چطوری نابود کنن رقیب رو از بعد سیاسی و اجتمائی و علمی :)) +پیشنهاد کتاب : «اروپا مولود قرون وسطی» ژاک لوگوف ، ترجمهی بهاءالدین بازرگانی گیلانی ، انتشارات کویر «ایران ، جامعهی کوتاهمدت» ، محمدعلی همایون کاتوزیان ، ترجمهی عبدالله کوثری ، نشر نی «رباعیات عمر خیام» +پیشنهاد فیلم : Raging Bull - 1980 In The Name of Father - 1993 تنهای تنهای تنها - ۱۳۹۱ +پیشنهاد آهنگ: «نجوا» فرهاد مهراد «تنگنا» فریدون فروغی «پرستش» داریوش یه سری برنامه ها تو ذهنمِ و یه سری برنامه ها در دست اقدام! که فکر میکنم بعداٌ اگر به جایی رسیدند باهاتون درمیون میذارم. قدم های کوچیک ولی مهمی هستن برای من! فقط این وسط بعضی اوقات حس میکنم کنترل اوضاع داره از دستم خارج میشه. البته درک میکنم که معمولِ و عادی! من تو دوران نقاهتم! دوران نقاهت دوران عحیبیه ، پر از حس خوب و بدی! باهم! همین قدر متضاد و متناقض! فقط بعضی اوقات کفهی این از اون سنگین تر میشه. اگر میخوای خوبِ خوب بشی باید زور بزنی که بیشتر اوقات کفه رو رو سمت اولی نگه داری! روز ها ، هفته ها و سال های سختی رو گذروندم! خسته ام ولی هنوز ماه میبینم این کور سویِ روشنُ... دوست دارم ازشون درس عبرت بگیرم. این روزها حس میکنم از همیشه قوی ترم! حتی وقت هایی که کنترل ماجرا از دستم خارج میشه و کفهی دومی شروع میکنه به سنگین و سنگین تر شدن ، باز حس میکنم نسبت به هر وقت دیگه کوثر قوی تری هستم. 31 شهریور که تولدم بود از خدا انگیزه و اراده و سلامتی خواستم و پا پس نکشیدن رو ! امیدوارم محقق شه. هر روز... +معرفی کتاب : «اگه بمیری...» ، فلوریان زلر ، ترجمهی تینوش نظم جو ، نمایشنامه دور تا دور دنیا شماره ی 38 ، نشر نی «بازرس» ، نیکالای واسیلیویچ گوگول ، ترجمهی آبتین گلکار ، نشر هرمس ، نمایشنامه «راهنمای نگارش تاریخ» ، مریلین رامپولا ، لیلا سازگار ، انتشارات آگاه +معرفی فیلم : Life is Beutiful (1997) Shutter Island (2010) V for Vendetta (2005) +معرفی آهنگ: ورژن آلمانی Gloomy Sunday «شکنجهگر» داریوش «این آخرین باره...» ابی +«عبدالله» عزیز سال تحصیلی شروع شده شما هنوز رونمایی نکردین از خودتون جناب؟! :)) +همانا که منتظر پیشنهادات و انتقادات شما هستم :)) هر زامان گیبی! :)) میدونی چقدر به این که هنوز بعد دو سال نتونستم بفهمم حتی اسمت چیه می خندم؟! : ) نمیدونم چرا انقدر در مقابل این ماجرا صبور و خونسردم. از وقتی که این مسئله یه گوشه از ذهنمو اشغال کرد دو سال و یه ماه می گذره. دو سال و یه ماه میگذره و عملیات در ابتدایی ترین شکل ممکن باقی مونده. دو سال و یه ماه می گذره از دوره ای که فکر می کردید من یکی از استاجر های تازه وارد دانشگاه علوم پزشکی ام ، از زمانی که با بهت به کتاب های دستم نگاه می کردید و تو نگاه تکتک تون کنجکاوی و علامت سوال برای از من دونستن می دیدم : ))) نمیدونید چقدر بامزه بودید تک تک تون برام : ))) اما آخر داستان نفهمیدم چرا اون دوتا دختره بهم دروغ گفتن ، نمیدونم چرا محسن هیچ غلطی نتونست کنه ، نمیدونم چرا در آخرین لحظات ، درست در آخرین لحظات نشونه های مهری به کار نیومد. تیر ماهِ نود و پنج بود ، جریان آب معدنی پیش اومد : ) میدونی از اون وقتی معلوم نیست چطوری غیب شد ، تو گوگل شرکت های مختلف آب معدنی رو سرچ میکنم که حداقل بتونم پیداش کنم و بفهمم مال کدوم شرکت بود؟ هر روز به مغزم فشار میارم ولی یادم نمیاد فقط میدونم مال من قرمز بود واسه تو آبی. میدونی چقدر اون شب رو دوست دارم؟ اون شب کنار بخش ارتوپدی کتاب به دست رو صندلی نشسته بودم. مانتوی سبزم رو یادمه ، مقنعه و شلوار و کتونی مشکیِ مارک اِکو مو یادمه. حتی عطری که زده بودمو ، بوگارت بود. اون موقع ها بوگارت میزدم. اونجا دیگه معروف شده بودم به عطرم : ) میخوام بگم همه ی اونا برای من مقدسَن با این که دیگه هیچوقت نپوشیدم شون! تیر ماه نود و شش نشونه هایی پیدا کردم که انگار به تو می رسید ولی لحظه ی آخر ، وقتی که تمام خونسردی و تمرکزمو جمع کردم که لو ندم هیچی رو ، که ماجرا فاش نشه ، درست لحظه ی آخر عکس مهری همه چیو خراب کرد. و من فکر کردم چقدر دوری و فاصله این وسط هست ، فکر کردم که هیچ پیشرفتی تو این روند حاصل نشده و منم جز این تقلا های پوچ و بی حاصل کاری ازم برنمیاد. من برای تو همه ی راه های ممکنه رو امتحان کردم جز یکی. فقط یه راه ، فقط و فقط اون یه راهو دریغ کردم و هنوزم نمیدونم چرا. آخرین باری که دیدمت یه چهارشنبه ی گرم بود ، بازم تو ماه رمضون ، ده خرداد امسال. سرم پایین بود و داشتم کتاب می خوندم اومدی رد شدی و من از قدم هات شناختمت! سرمو نگرفتم بالا که به چهره ات نگاه کنم. من قدم هات و می شناسم و مطمئن بودم اون نفر تو بودی و بعداً فهمیدم حق با من بود : ) ، تو خودت کسی رو از قدم هاش می شناسی؟ دیشب به این فکر کردم شاید «تیر» ماهِ توئه. شاید قرار هر تیرماه یه خبری ، یه ردی ، یه نشونی ازت برسه. دیشب به این فکر کردم چند تا تیرماه باید بگذره ، عمر من باید چندتا تیرماه به خودش ببینه تا این پازل برام کامل بشه؟ میدونم که هیچوقت نمیشه ولی دوست دارم این خیالُ که مث همیشه لبخند بیرمقی می نشونه رو لبام : ) میدونم تو منو نمی شناسی ولی میخوام بگم من از قبلا ها خیلی بهتر شدم. هم به لحاظ ظاهری هم باطنی و هم اجتمائی! خیلی بهتر شدم ولی بعضی اوقات بداخلاق میشم ، مث همون روزی که کنار درب skill lab جواب لبخند و خداحافظیتو با اخم و سکوت دادم! میخوام بگم من همیشه منتظر میمونم. منتظرِ هر تیرماه و منتظرِ هر نشونه ، همیشه به مغزم فشار میارم اسم اون شرکت آب معدنی رو به یاد بیارم ، همیشه وقت رفتن از درب خروجی اضطراری کنار سردخونه میام بیرون ، همیشه وقتی از اون خیابون معلم رد میشم به به اون آپارتمان سفیده و گل ها و گلدون های زرد و قرمز و بنفشش نگاه می کنم. و هنوزم وقتی غیب میشم سر از پنجره های کنار بخش گوارش و روان تنی درمیارم. شبها قبل از خواب تک تک بخش هایی که توش پا گذاشتمو تو ذهنم مرور میکنم. ارتوپدی ، آزمایشگاه ، گوارش ، روان تنی ، skill lab ، دفتر پرستاری ، نمازخونه ، بوفه ، کتابخونه ، سالن کنفرانس و هر جای دیگه اش. اونا منو یاد تو میندازن. باورش سخته ولی شاید یه روز پیدات کردم رفیق : ) خدا رو چه دیدی؟ : ) پ.ن 1 : میدونم هیچی از این قصه متوجه نشدید : ) ولی میخوام بدونید که این یه ماجرای عاشقانه نیست : ) گرچه شما منو می شناسید و میدونید من هرگز عاشق نبوده و نیستم و به احتمال خیلی قوی نخواهم بود : ) پ.ن 2 : این روزها بازدید های وبلاگ زیاد شده ، این یعنی آدم های بیشتری اینجا رو میخونن. خب پس چرا انقدر ساکت و چراغ خاموش؟ : )) برام حرف و نظراتونو بگید ! حتی شما جناب! : )) پ.ن 3 : این ماجرا واقعی ست : )) 1. میدونی چقدر قطع امید کردن از آدمهایی که دوستشون داریم ، بهشون وابسته ایم سخته؟! میدونی فهمیدن غریبه شدن آشناها و دور شدن نزدیک ها چقدر تلخه؟! کاش «صبر» تنهامون نذاره. کاش صبر بدونه ما بدون اون نمی تونیم ادامه بدیم. بعضی اوقات با خودم فکر می کنم چی می شد اگر قرص و آمپول امید و صبر و بیخیالی داشتیم؟ْ! اینحوری دیگه نمذاشتیم کمبودشون تو وجودمون احساس شه ، زودی رفعش می کردیم. میدونم غم و غصه و سختی همه لازمه ی زندگی ان که اگه نبودن لابد حتما یه جای کار می لنگید ولی خب آدم تو وبلاگ خودش که میتونه یه ذره درد و دل کنه ، نمبتونه؟! :)) 2. امروز گلسا (خواهرم) داشت تعریف می کرد که طهورا ( دختر همکار مامانم که باهام رفته بودن گردش) هم دایرکشنر (!) هست با این تفاوت که گلسا Liam Girl و طهورا Naill Girl هست. میگم باباااا اینا دیگه چیه شما یاد گرفتین؟!!!! :O میگه شماها دیگه پیر شدین!!! الان دیگه دور دورِ دهه هشتادی هاست :O یعنی از عصر تا حالا دهنم همچنان بازه. یعنی تفاوت نسل ها تا به کجا؟! منو بگو که تا همین پارسال فیلم خارجی نگاه نمی کردم میگفتم واسه رده ی سنی من مناسب نیست :)) از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون هنوزم که هنوزه اگر بخوام فیلم خارجی ببینم قسمت های صحنه دار رو میزنم جلو که سلامت روحیم خدشه دار نشه :)) حالا این جقله بچه ها واسه من گِرِل این و اونن :)) بعدشم به این فکر کردم که اگر من بخواد گِرِل کسی باشم ، گِرِل کی ام؟! :)) فردوسی گرل؟! اسکوسیزی گرل؟! حافظ گرل؟! اخوان ثالث گرل ؟! رابرت دنیرو گرل ؟! ناپلئون بناپارت گرل ؟! داستایوفسکی گرل؟! سید ضیاء گرل؟! و این داستان همچنان ادامه دارد... :)) 3. تو این یه هفته که سلامتی جسمیم به خطر افتاد فهمیدم که چرا همیشه مامان واسه ما سلامتی رو از خدا می خواست! چون سلامتی خودش همیشه در خطر بود و میدونست که چه گنج نایابیِ این سلامتی لعنتی. الان منم تو این هفته به درجه ای رسیدم که معتقد شدم خدا اگر به کسی شادی و خوشبختی نمیده حداقل یه تن سالم برای تحمل غم و بدبختی هاش بده !
قد همهی ماجراهای دو سال حرف زدم، گریه کردم و خندیدم. از فلوکسیتینهای بیستمیلی روزانه، از آدریانای جوانِ زنده در روح غبار گرفتهام، از گلهای یأس کاشته شده در قلبم، از این مرگ تدریجی ناشی از انتظار، از این جستنهای مداومِ بیحاصل، از اینکه زندگی برام بدون راهنما، بدون سختتره.
آخرش گفت:«دختر تاریخنگار ما، به تو افتخار میکنم!». نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم، نمیدونم یه روزی ممکنه این حرف رو پس بگیره یا نه، فقط میدونم اگر همین الان بمیرم دستم از گور بیرون نمیمونه. :-) :-*
- چه تاثیری داره وقتی تو تهِ تهش بازم یه ESPFایِ لعنتی هستی ؟!
+ [سکوت ناشی از اقناع]
| MisS-A |